ما الان در بخش اورژانسیم. انصافا بخشیه که هر چقدر ازش تعریف کنم و ماجرا و قصه بگم کم گفتم. حالا درسته که ما اینترنها به عنوان افغانی بیمارستان داریم فعالیت می کنیم (بویژه در بخش اورژانس) و روزی ۱۲ ساعت شیفت اورژانسیم. اما به هر حال بعضی ماجراهای اورژانس هم خیلی جالبه.

گفتم افغانی.... امروز تو قسمت CPR یه مریض داشتیم افغانی بود ، تصادفی بود و کمی اختلال هوشیاری داشت (که بعدا معلوم شده اختلال هوشیاری نبوده، بلکه نشئگی بوده) در نتیجه طبق معمول مریضهای با اختلال هوشیاری که همراه ندارن، کل جیباشو خالی کردن و صورت جلسه برداشتن. در بین وسایلش یه نایلونی هم بود که توش ماده قهوه ای مایل به سیاهی گذاشته بودن. من که تا حالا تریاک ندیده بودم برای اولین بار حضرت تریاک رو زیارت و بررسی کردم. بعدش هم با ذوق قضیه رو برای بچه ها تعریف کردم و برگشتم CPR. بالا سر همین مریضه مشغول بودم که دیدم همه اینترنهای اورژانس اومدن اونجا. ملت تریاک ندیده کل اورژانس رو ول کرده بودن و جمع شده بودن که تریاک ببینن. تریاک رو از بین وسایل در آوردیم و نشون بقیه هم دادیم. همه یکی یکی نایلون رو می گرفتن و بوش می کردن. مثل اینکه اومدن زیارت!!!!

امرزو یه مریض هم داشتیم که برق فشار قوی گرفته بودش.البته خوشبختانه به جز سوختگی هیچ مشکلی براش پیش نیومده بود. اما بنده خدا اعتقاد راسخ داشت که مرده! خیلی آژیته بود و نمی گذاشت کارمون رو بکنیم. هی می گفت: من مردم، بابا من مردم! ولم کنید....بیچاره یه چیزی بیشتر از پانیک شده بود.... بوی گوشت جزغاله فضا رو پر کرده بود.

بقیه ماجراها رو بعدا براتون تعریف می کنم.