دوره طولانی و ۷ ساله کلاس ما به پایان رسید.

با خاطرات شیرین و یا تلخی که داشتیم.....وقتی فکر می کنم، می بینم بهترین سالهای زندگیمان را در این ۷ سال گذراندیم و در حقیقت بچه هایی که از دبیرستان آمده بودند، با هم بزرگ شدند؛ قهر ها و آشتی ها داشتیم و حالا از همه آنها فقط خاطره مانده است.

در این روزهای پایانی بساط گریه و غصه در میان خانمها به پا بود و آقایان هم کم احساساتی نمی شدند. واکنشهای احساسی و حسرتهایی که من در بعضی بچه ها می دیدم واقعا باور نکردنی بود و از کسانی چنین چیزهایی را می دیدم که فکر نمی کردم اصلا این حرفها به قیافه شان بیاید.

آن ۱۵۰ نفر همه جدا شدند و معلوم نیست کی همدیگر را ببینند و در کجا؟! اما آنچه به جا ماند یک خاطره مشترک ۷ ساله بود برای همه (با نگرشهایی که هر کس نسبت به آن دارد)

یکی از بچه ها خیلی خوب می گفت که نباید هم اینقدر غصه دار بود، چون ما دوره ای را تمام کردیم و به دوره ای  جدید وارد شده ایم ، با امید ها و آرزوهای جدید ..تازه قرار است در جاهای مختلف همدیگر را ببینیم و ذوق کنیم. اما همین همکلاسی ما هم موقع خداحافظی نتوانست بغضش را نگهدارد.

¤¤¤ به هر حال نمی توانم خودم هم ناباوریم را از این پایان به ظاهر عادی پنهان کنم. اما امیدوارم این وبلاگ جایی باشد برای حفظ خاطره ورودی ۷۸ با همه تلخی ها و شیرینی هایش.