بعضی از دوستان گله کرده بودند که چرا دیگر خاطره نمی نویسیم اینجا....اولا باید عرض کنم که: « آقای ف.الف که قرار بود مطلبت رو بفرستی بزنیم تو وبلاگ! چی شد پس؟!! » دوم اینکه چشم این هم یک خاطره که رسیده (ف.الف جان دیدی خدا مطلب رسونه)

روزی که ....

مریض با ایل و تبار محترم مثل اینکه به قصد تسخیر بیمارستان عزیمت کرده باشند در اورژانس اردو زده بودند.بیمار یک خانم مسن با سابقه تومور های مغزی و متاستاز ریوی بود که ۶ ماه هم کورتون می گرفته و از یکماه پیش علائم عفونت ادراری پیدا کرده بود اما کی بوده که محل بذاره!!!فقط کلسیم جوشان و مولتی ویتامین به خوردش میدادند تا خوب شه!!! به هرحال وقتی مریض رفته بود تو شوک سپتیک آورده بودندش. 
همراههای مریض واقعا آگاه بودند!!! علاوه بر اینکه خودشان به بهترین وجه مریض را درمان کرده بودند شرح حال مناسبی هم میدادند...به قسمتهایی از جلسه شرح حال گیری(از پسر بیمار) توجه فرمایید:

بنده:سوزش ادراریشون از کی شروع شد؟
پسرش: ۲ روز بعد از شیمی درمانی.
بنده خوب کی شیمی درمانی شده؟
پسرش: جلسه دوم شیمی درمانیش بود.
بنده:منظورم اینه که چند روز پیش سوزشش شروع شده؟
پسرش: تقریبا ۲ روز بعد از شیمی درمانی!
بنده: آقاجان! این شیمی درمانی کی بود؟
پسرش: سه هفته بعد از جلسه اولش!
بنده(شدیدا دارم خودم رو کنترل میکنم):خب، اون اولین جلسه کی بود؟
پسرش: یک ماه بعد از اینکه از بیمارستان شمس مرخص شد!!!
بنده(در حالی شدیدا تمایل دارم پرونده رو بکوبم تو سر پسر بیمار): خب کی رفته بود بیمارستان شمس
پسرش:نمی دونم!!!......

آش اینقدر شور بود که خدمه ای که اونجا بود هم از خنده داشت میمرد. سرانجام با روشهای پلیسی از اینها شرح حال گرفتیم.مریض بستری شد و از لحظه ورودش به بخش من همراهش بودم.

پسرش: آقای دکتر! وضعش چطوره؟!
بنده: خب می بینید که...خیلی سهل انگاری کردید...ما تلاشمون رو می کنیم اما وضع بیمارتون خیلی رضایتبخش نیست، مخصوصا با سابقه اون تومور و بیماریهای دیگه ای که گفتین داشته.

چند دقیقه بعد بیمار ارست کرد. همونجا بودیم و سریع انتوبه‌اش کردیم و احیا کردیم. نیم ساعت فقط داشتم ماساژقلبی میدادم وهیچ احدالناسی(از همکاران محترم رزیدنت و سایرین) نبود که بگه خسته شدی، بیا جا عوض... و البته مساله نظارت مهمتر از مساله اجرا است.
بالخره مریض بعد از ۴۰ دقیقه احیا برنگشت و اکسپایر شد (فوت کرد) پسرش ناگهان پرید تو و شروع کرد جیغ زدن که«دکتر تو گفتی این قلبش خوبه! ریه هاش توپه! مشکلی نیست! پس چرا کشتینش!!!» متعجب بودم! من کی همچین چیزی گفتم!؟ من کاملا برعکس اینا رو گفته بودم! ...و همین ها رو هم بهش گفتم که «آقا من که همون اول براتون وضعش رو توضیح دادم!» پسرش:«اما نگفتی میمیره!» همونطور که ما داشتیم آخرین زورهای احیا رو میزدیم داشت تو اتاق می چرخید و زمین و زمان رو فحش می داد و تهدید میکرد. واقعا کمی ترسیده بودم.یه چشمم به مریض بود و یه چشمم به این یارو که نکنه حمله غافلگیرانه‌ای انجام بده. نگهبان بیمارستان رو هم که صدا کرده بودیم رفته بود تو استیشن و داشت تلوزیون تماشا میکرد
رزیدنت محترم هم که یواشکی از وسط معرکه جیم شد و ما رو دست تنها گذاشت(یعنی من با اینا نبودم!!) تا وقتی کار احیا تموم شد و فاصله اتاق بیمار تا استیشن رو رفتم قلبم مثل گنجشک میزد. وقتی اونجا نگهبان و رزیدنت رو بر کرانه آرامش دیدم واقعا دلم میخواست خفه‌شون کنم.

و این روزی بود که واقعا ترسیدم.