روز اول شروع دانشگاه بود. ما که شنیده بودیم کلاس داریم پرسون پرسون سراغ کلاس رو میگرفتیم. چند نفر گفتند توی آمفی تاتره و همه دنبال هم راه افتادیم رفتیم تو.

آمفی تاتر تاریک بود و فقط جایی که استاد می ایستاد روشن بود. قلبها تاپ تاپ میکرد. همه دورخیز کرده بودند که تک تک کلماتی که از حلقوم استاد خارج میشه رو ببلعند،مثل ماشینهایی که پشت لاین مسابقه اتومبیلرانی هی گاز میدن و عقربه دور موتور رو بالا پایین میکنن تا مسابقه شروع بشه...کاغذها در یک دست و قلم به دست دیگه....

استاد وارد شد....

شروع کرد بدون مقدمه به حرفهای گنده گنده زدن...«...بله وقتی از قسمت اینفریور فورامن رد میشه منشعب میشه و یک شاخه میده به اکستانسور...»... همه وا رفته بودن (به جز دو سه نفر،...که معلوم شد اکثر اونا هم برای کم نیاوردن داشتن ادای گوش کردن در می آوردن و گاه با حرکت بالا و پایین سر [مثل این موجوداتی که جلوی ماشینهای مسافرکش میذارن] میخواستن بگن که داریم میفهمیم) کلاس تموم شد. همه گیج و منگ به هم نگاه میکردن...خدایا عجب غلطی کردیم!

معلوم شد کلاس، کلاس ۷۷ ها بوده و ما ذوق زده های ۷۸ دانشگاه ندیده، اون روز آبروی ۷۷ هایی که در این یکساله دودره باز حرفه ای شده بودند رو پیش استاد خریده بودیم. فقط چند تا ۷۷ تو اون کلاس بزرگ بودند.