در وبلاگ یکی از دوستان مطلبی دیدم که گویا در یکی از کتب این فرنگی ها ابن سینا را آدم «شه+وترانی» قلمداد کرده بودند....حکایتی که سالها قبل در باره ابن سینا خوانده بودم یادم افتاد.... و اما حکایت(با کمی ویرایش از طرف اینجانب):

ابن سینا (یا بقول فرنگی هاavecena یا یه همچین چیزی) یه کنیزی تو خونه داشته که خوش بر و رو بوده، از طرفی یه شاگرد (حالا مثلا اینترن) جوان عزب اوغلی هم داشته که یه بار وقتی میاد خونه ابن سینا چشمش به کنیز می افته که داشته قالیچه ای رو تو حیاط می تکونده:

بیت:  اومد تو حیاط قالیچه تکون داد         قالیچه خاک نداشت، خودشو نشون داد

بعله، جونم براتون بگه که این اینترن ابن سینا یک دل نه، بلکه صد دل عاشق این کنیز میشه و سر درس دیگه حواس براش نمونده بود..ابن سینا هم که بالاخره حکیم بوده، سریع جریان رو اخذ میکنه و از اون به بعد یه مدت، وقتی این شاگرد بی چشم و رو میاد خونشون، کنیزه رو «فی+لتر» میکنه. حالا هی شاگرد بد بخت دم به ساعت براش سوال علمی پیش می اومد و می رفت سراغ استاد (بخوانید کنیز استاد)، اما دلدارش رو نمیدیده و دست خالی از پا درازتر برمیگشت.

اما بشنوید از اون طرف ماجرا که استاد در این مدت که کنیز رو «فی+لتر» میکنه، یه جوشونده برای کنیز تجویز میکنه که کنیز دم به ساعت.... (گلاب به روتون دیگه) و در نتیجه روز به روز لاغر تر میشه.

چند هفته ای میگذره و اینترن ابن سینا که دیگه دلش طاقت نمیاره پا میشه میره خونه ابن سینا و راز دلش رو به استاد میگه...استاد هم الکی یه فکری میکنه (حالا مثلاْ از قبل نمی دونسته قضیه رو!) و میگه «واقعا دوستش داری؟» شاگرد میگه: «بلی یا استاد!» استاد میگه: «به خاطر ظاهرش دوستش داری یا واقعا خود اون رو دوست داری؟» شاگرد هم میگه: «استاد صورت که مال یکی دو روزه(آره جون خودت-راوی)، من خود اون رو برای همیشه می خوام. » استاد میگه« پس پاشو بریم»....و شاگرد رو می بره پیش کنیز. شاگرد تا چشمش به کنیز میفته میگه: «واه واه! بابا این دیگه چیه! این که پوست و استخونه، پس زیباییش کجا رفته!؟» استاد میگه «بیا تا بهت نشون بدم »و اون رو می بره سر چاه مست+راح (گلاب به روتون جسارتا) و میگه: «اون تو رو نگاه کن»...شاگرد میگه: «استاد، آدم تو مورنینگ ضایع شه اما این تو رو نگاه نکنه»...استاد میگه: «چرا نمی خوای زیبایی های از دست رفته این کنیز رو ببینی؟این کنیز همون کنیزه، فقط چیزهایی که در این مدت بخاطر مسهل از دست داده اینجاست، اگر تو اون رو فقط به خاطر زیباییش میخوای باید بدونی که زیبایی ظاهری چنین از دست میرود.اما علم و اخلاقه که هیچگاه از دست نمی رود و در ذات انسان باقی است.»

خوب...قصه ما به سر رسید...و اما :

نتیجه اخلاقی: همون جمله آخر استاد

نتیجه سیاسی: این خارجی های {...} با این چرت و پرت هاشون میخوان همین چهره ها رو هم از ما بگیرن!

نتیجه فرهنگی: آخه آدمی با این کمالات و هزاران حکایت دیگر در وصف اخلاقش بوده، می تونه اون جوری باشه که این فرنگیها میگن