فردای اون روز قرار بود کشیک ENT (گوش-گلو و بینی) وایستم، تا اون موقع بخیه نزده بودم...تا دلت بخواد دیده بودم اما عملا اینکارو نکرده بودم. نزدیکهای شب استرس وجودم رو گرفت...

یه کتاب اصول عملی جراحی های سرپایی داشتم، بر داشتم و از رو شکلهاش دقیق نگاه کردم و مطالب رو خوندم..دلم رضا نمی داد..هی به خودم می گفتم «تو می تونی»(مثل این فیلما) اما بازم می ترسیدم، آخه کشیک فردا تو بخش ENT کودکان بود بالاخره یه نخ و سوزن (سوزن معمولی که برخلاف سوزنهای بخیه صافه) با یه دم باریک (انبر کوچولو، با مدرسه موشها اشتباه نشه) بر داشتم و افتادم به جون پتو!!! فکر کنید چی میشه!!!!

بعد از فجایع بی رحمانه ای که سر پتو آوردم کمی دلم آروم گرفت.....

فردا اولین مورد بخیه ای اومد، یه دختر کوچولوی مامانی ۴-۵ ساله بود، زیر چونه اش بریدگی داشت...نزدیک نیم ساعت وقت صرف کردم (شاید هم بیشتر) و عرق ریختم تا ۲ تا سوچور کوچولو رو طوری بزنم که دختر بدبخت در آینده مشکلی از نظر خواستگار نداشته باشه....خانواده اش کلی تشکر کردن و من یه نفس راحت کشیدم و عرقمو پاک کردم و در دل به سیستم آموزشی چند تا فحش اساسی حواله کردم

پ ن ۱:

مدتی است که مرورگر خودمان را به روباه آتشین (فایر فاکس) تغییر داده ایم و کلی هم مسروریم...فقط چون صفحات اکثرا بر اساس اینترنت اکسپلورر طراحی میشوند یه نموره اختلاف نمایش گاها پیش می آید...اما کلا دوست داشتنی است  این روباه

پ ن ۲:

اصلا این فایر فاکس یک موجود علیهده ای است که ربطی به روباه ندارد، خواستید بروید در ویکی پدیا بگردید.