استاد تغذیه مون، دکتر بغدادچی، پیرمرد ناکام (عزب اوغلی یا پیر پسر) و قدکوتاه و با مزه ای بود(و هنوز هم هست). فارسی صحبت کردنش عین سعدی (مرحوم) بود و تو کلاس کاری به کار اشرار!!! کلاس نداشت.

برای حضور و غیاب همیشه لیستی میداد تا بچه ها اسم خودشون رو بنویسن و آخر کلاس اسمها رو می خوند تا اسم کسی اضافه نوشته نشده باشه. بچه ها هم هر چی اسم اجق وجق بود تو لیست می نوشتن: مجاهد خزیراوی، بهروز پیر پکاجکی، خشایار مستوفی و...

یه بار اسم خشایار مستوفی رو برای چندمین جلسه خوند و خب خشایار هم غایب بود، گفت:« به ایشان بفرمایید از جلسه دیگر در این کلاس حاضر نشوند زیرا حذف خواهند شد!!!» بچه ها هم هر و هر خندیند و اون هم با چشمهای گشاد بچه ها رو نگا میکرد.

یه بار هم موضوع درس «چای و فواید آن» بود، استاد اینقدر از چای تعریف کرد که چند تا از بچه ها رفتن بیرون و چند دقیقه بعد با چند سینی پر از لیوانهای چای برگشتند!! استاد پرسید:«خبری است؟!» بچه ها گفتند:« نه استاد! زیاد از چای تعریف کردید گفتیم فرصت از دست نره و یه چای بزنیم!» استاد:«پس برای من هم بیاورید» و سه لیوان چای برداشت (که البته همشون رو تا آخر کلاس نوش جان فرمود.)

حالا شما تصور بفرمایید سر کلاس، حین توضیحات استاد، ملت چایی رو هورت میکشیدن یا برای چایی خوردن خود استاد هم افکت صوتی هورت کشیدن اجرا میکردن...اما انگار نه انگار...استاد با چشمهای گرد جالب و مخصوص خودش نیگا میکرد و می خندید و درس میداد