چند سال پیش (مثلا اوایل دانشگاه) فکر می کردم زندگی ایده آل چیزیه که باید کشفش کنم. یعنی یه چیزی تو مایه های گیاه کمیابی که در پشت هفتمین کوه می روید!

اما حالا میبینم زندگی اینه که بلد باشیم چطور از نفسی که می کشیم لذت ببریم، یاد دوستان کنیم، درد دلهای یک بیسواد رو گوش بدیم. زرنگ بازی ملت رو بفهمیم و بهش بخندیم. یا حتی خیلی ساده تر از اینها....زندگی همین الانه، زندگی اون بیست و چند سالی بود که از عمرم گذشته و همین لحظه است که دارم پست می نویسم و سالهای دیگه ای که نمی دونم چند تای دیگه ازشون مونده.
آره خیلی ساده تر میشه زندگی رو دید: میشه فهمید اما توی تفاسیر فهمیدن گم نشد. میشه احساس کرد اما احساساتی نشد. میشه درد کشید اما زندگی رو با درد حروم نکرد....
...میشه زندگی کرد ...