دارام دوروم......آهان اوهون.....

.....
خر من چش بوده مرده؟......
(جمعیت) ...سه روزه یونجه نخورده.....
______________________________________

رفتیم ماموریت...چه ماموریتی...وسط بیابان ..بدون برق، بدون آنتن دهی درست حسابی موبایل (که مجبور بودیم یه چند صد متری برای آنتن گیری! بریم دور از اردوگاه)

-در همین رابطه: یه شب برای آنتن گیری با لباس شخصی از اردوگاه خارج شدم، وقتی داشتم سلانه سلانه برمیگشتم یه نفر داد زد: ایست!!...(این ایست از اون ایستا نیستا! یعنی اگه توجه نکردی حق تیر دارن، چون کلی اسلحه مسلحه تو اردوگاه بود) میخ کوب شدم. سرباز نگهبان همین امرزو اومده بود و طبیعتا منو نمی شناخت. خودمو معرفی کردم ...داد زد: جناب باید اسم رمز رو بگید،اسم رمز چیست؟...-ای بابا حالا نصفه شبی من اسم رمز از کجا بیارم!!....پسرجان من این سوسول بازیا رو بلد نیستم ، به فرمانده ت بگو بیاد. بالاخره سرگروهبانش اومد، از بخت بد ما اون هم امروز تعویض شده بود و ما رو نمی شناخت. ما رو تحت الحفظ بردن پیش فرمانده اردوگاه که هم درجه خودم بود....بی تربیت زده زیر خنده...میگه هوممم رفته بودی اطلاعات رو بفروشی!؟...گفتم : آره، اما یادم رفته بود اطلاعات رو با خودم ببرم.برگشتم که ورشون دارم!!

حالا حکایت این شعر اول پست چیه؟
این ابیاتی چند از اشعاری است که سربازان سلحشور این مرز و بوم در چله ظهر وسط بیابان می خواندند و می زدند و می رقصیدند.
(...ادامه دارد؟!؟!)